آدم هرجور كه بخواد حساب كنه، كل زندگيش معمولي معموليه؛ در واقع اگر يه موقعي هم معمولي نباشه بالاخره معمولي ميشه. نميشه انتظار داشت كه توي زندگي روزمره انسانها، روزمرگي ازش حذف شه و تمام زندگي غيرمعمول بشه. چون اگر اين غيرمعمول بودن هم زياد اتفاق بيفته با اندكي تكرار بيشتر، باز تبديل به همان معمول ميشه.
واقعيت اينه كه تنها فرق داشتن زندگي غيرمعمولي با زندگي معمولي، همين تكراره و عدم روزمرگيه كه خب براي يك انساني كه بطور متوسط قرار 60-70 سال عمر كنه بالاخره اين تكرار رخ ميده؛ بنا بر اين معمولي بودن آدمها، به شغل، سمت، جايگاه اجتماعي و ... هيچ ارتباطي پيدا نميكنه.
همونقدر يك معلم دبستاني معمولي زندگي ميكنه كه يك استاد دانشگاه. اين نگاه بيروني و ارزشگذاريهاي عرفيه كه ميخواد به ما بقبولونه كه زندگي يك استاد دانشگاه، روزمره و معمولي نيست؛ چرا كه براي استاد دانشگاه، ارزش علمي، اجتماعي و شغلي و اقتصادي بيشتري از يك معلم دبستان قائله؛ من كه هيچ چيز خارق العاده اي تو زندگي استادهاي دانشگاه فعلي و قبليام نديدم. چندساعتي ميان حرف ميزنن و درس ميدن، چندساعتي هم ميرم سراغ شغل اصليشون و ...
اما زندگي يك معلم دبستان ميتونه همونقدر غيرمعمولي باشه كه زندگي يه رئيس جمهور. يك رئيس جمهور شايد تنها همون يك سال اول دورهاش، يك زندگي غيرمعمول داشته باشه. در هر صورت بعدش براش ميشه همون كار روزمرهاي كه من تو يه شركت دارم؛ فرق تنها تو مدت غيرمعمول بودنشه.دقيقاً حكايت همون حكايت تغيير شغله. اولش خيلي جذابه اما بعد از يه مدتي بسته به نوع شركت و كار و حقوق و دستمزد، بالاخره اون كار تكراري و روزمره ميشه.
به نظر من زندگي معمولي مردمان معروف خيلي عجيب و غريب نيست؛ اونا همون دغدغههايي رو دارن كه ما داريم؛ همون روزمرگياي رو دارن كه ما باهاش دست و پنجه نرم ميكنيم. در واقع مهمتر از همه اينها كه يك جورهايي ظواهر زندگي هستند، محتواي يا به عبارت كيفيت زندگيه خيلي مهمه و باعث ميشه كه اين روزمرگي به چشم آدم نياد يا اگر هم بياد اذيتكننده نباشه.
اگر واضحتر بخوام بگم، براي كساني كه دغدغه روزمرگي دارن و ميترسن كه درجا بزنن، مهم اينه كه بتونن فكرشون رو زنده و شاداب نگه دارند؛ بتونن آزاد فكر كنن؛ قشنگ زندگي كنن و در كنار اين روزمرگي تو زندگيشون نقاط جذاب و غيرمعمول ايجاد كنند.
اگر عملياتيتر بخوام حرف بزنم و از علائق خودم مثال بزنم، انجام يك كار فرهنگي يا هنري كه به آدم احساس آرامش ميده؛ رفتن يك سفر چندروزه در سال؛ خوندن كتابهاي بيشتر؛ اينا اون چيزهايي كه زندگي روزمره رو تزئين ميكنه و ميشه نقاط تابناكي كه ميشه باهاشون از روزمرگي لحظهاي خلاصي پيدا كرد. اما فرض كنيد اگر خود فاصله زماني انجام همين كارها رو كوتاهتر كنيم (مثلاً هر روز يا هر ساعت) يا مثلاً اونها رو به شكل وظيفهاي در بياريم كه قراره باهاش امرار معاش كنيم؛ اونوقت همينها گرد روزمرگي ميگيرن و از نقطه تبديل به يك خط ممتد ميشن. اونوقته كه برامون هايلايت كردن موي سر يا نشستن پاي تلويزيون ميشه يك كار غيرمعمول و لذتبخش.
البته تو اين نگاه من، دو تا چيز جاموند كه نبود هر كدومش ميتونه روزمرگي رو بيشتر به رومون بياره:
1- نداشتن يك زندگي آروم و راحت و 2- كمالگرايي انسان
مظهر زندگي آروم و راحت براي من داشتن يك زندگي پر از عشق و علاقه است كه البته گاهي اوقات آدم خيال ميكنه كه اونم دچار روزمرگي شده و اونجاس كه ترس كل وجود و زندگي آدم رو فرا ميگيره؛ كه البته نگاه اشتباهيه چون عشق هر لحظه پنجرههايي بروي آدم باز ميكنه و آدم رو غافلگير ميكنه حتي اگر اون پنجرهها تكراري باشن و قديمي؛ اما با هر بار ديدنش روح آدم شاد ميشه.
مظهر كمالگرايي انسان هم براي من، عطش او به گسترش مرز اثرگذاريش بروي آدمها و محيطشه كه اگر يك لحظه انسان فكر كنه كه واقعاً چقدر رو محيطش اثرگذاره و كافيه فكر كنه كه صفرتا، اونجاست كه روزمرگي هوار ميشه سر آدم و تنها ديدن يك نگاه محبت آميز يا خلق يك لحظه عاشقانه است كه ميتونه آدم رو از زير اين هوار بيرون بكشه.
در مجموع، روزمرگي رو نبايد زياد جدي گرفت چون اگر آدم اسيرش بشه جداشدن ازش سخته. بايد به جريان معمول زندگي، مثل خودش نگاه كرد؛ بهش عادت كرد و اون رو عضو جدانشدني آدمي دونست كه در هر لحظهاي ممكنه سراغ آدم بياد؛ حتي اگر اثرگذارترين و پرمشغلهترين جايگاهها رو داشته باشه.
به روزمرگي بايد به چشم سايهاي نگاه كرد كه وصله به آدم و شاخصيه براي وجود زندگي و بستريه براي وقوع لحظات باطراوت و به يادماندني.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
بازگويه انديشه شما: