۱۳۸۷ دی ۲۸, شنبه

تعريف قوانين ذهني در يك محيط بي قانون مي تواند برهم زننده آرامش ذهني باشد.

ساعت 13 امتحان داشتم. صبح رفتم دانشگاه كه تو اتاق مطالعه‌اش يك مرور قبل امتحان داشته باشم. فضاي آروم و كم جمعيتي بود. غير من دو-سه تا آقا تو اتاق بودن. احتمالاً همين تعداد خانم هم تو اتاق مجاور بودن. خلاصه اينكه همه چي آروم و بي‌سر و صدا بود و براي من ايده‌آل. تا اينكه طرفهاي ساعت 10 گروهي از دانشجوها، جلسه امتحانشون رو ترك كردن و چشمم روز بد ديد.

هجوم بي امان دانشجوها به كتابخانه و اتاق مطالعه و اون حس آزاد بعد از امتحان منجر به ازدحام اذيت‌كننده‌اي شد كه غيرقابل تحمل بود و تمركزم رو بدجور به هم زد. البته هرگونه سروصدايي با نگاه غضب‌آلود من پاسخ داده مي‌شد اما اونقدر آدمهاي بي‌ملاحظه زياد شده بودن كه ديگه نگاه من جواب نمي‌داد. خلاصه خيلي اذيت شدم و تمركزم از بين رفت و عصبانيتي وجودم رو فرا گرفت و فكر كردم كه چقدر آدمهاي بي‌ملاحظه و بي‌ادبين كه نمي‌فهمن اينجا محل سكوته. وقتي ديدم كه نمي‌توم محيط رو تغييرش بدم و خودم هم نمي‌تونم باهاش وفق پيدا كنم، تركش كردم.

هرجور كه بود ساعت 12 شد و تصميم‌ گرفتم برم سلف ناهار بخورم. خب يكي از مؤلفه‌هاي غالب سلفهاي دانشجويي هم ازدحام و شلوغي بي‌حد و حصرشه و سروصدا و خنده و شوخي كل فضا رو احاطه كرده. منم رفتم يك گوشه‌اي نشستم و مشغول غذا خوردن و در حين همون درس خوندن شدم. باور نمي‌كردم كه مي‌تونم تو اين شلوغ وحشتناك درس بخونم و تمركز داشته باشم.

در همون لحظه، احساس خودم رو در دو وضعيت اتاق مطالعه و سلف غذاخوري مقايسه كردم و سؤالاتي برام پيش اومد:
آيا من تو اين دو ساعت عوض شده بودم و به سروصدا عادت كرده بودم؟ يا اينكه نوع محيطي كه توش قرار داشتم روي ذهنم اثرگذاشته بود؟ يا ...
ياد تمام اذيت‌شدنهاي قبلي‌ام تو تاكسي (از دست بغل دستيام يا صداي بلند ضبط) و خونه (از دست همسايه‌هام) و محل كار (بي‌ملاحظگي همكارام) افتادم و با دوحالت امروزم تطابق دادم. به نتيجه جالبي رسيدم.
من نمي‌تونم همواره محيط رو اون شكلي كه دلم ميخواد، در بيارم. من نمي‌تونم هميشه از همه انتظار داشتم باشم اونجور كه من ميخوام يا اونجور كه قانون مي‌گه يا بهتر بگم اونجور كه درسته و عاقلانه است و انسانيه عمل كنن. پس بايد چي كار كنم كه تو اينجور لحظه‌ها بهم سخت نگذره و به خودم مسلط باشم و آرامشم برهم نخوره؟

به جواب قشنگي رسيدم كه البته نميدونم چقدر عمليه. فهميدم كه فرق سلف غذاخوري و اتاق مطالعه از نظر من تو بايدها و نبايدهايي بود كه بايد رعايت مي‌شد. در ذهنم من قانون اتاق مطالعه، رعايت سكوت و منع عبور و مرور فراوان بود (كه البته درستم هست) ولي چون توسط خيلي‌ها رعايت نمي‌شد من رو اذيت مي‌كرد ولي در سلف غذاخوري، قانون منع عبور و مرور يا رعايت سكوت بي‌معنيه، بنا براين من هم همچين توقعي نداشتم ازمحيط و در نتيجه تمركزم سرجاش بود و اذيت نشدم.

اگر بهتر بخوام بگم، اگرچه بي‌ملاحظگي‌ آدمها خيلي اذيت‌كننده‌اس اما خودم بودم كه با تعريف پيش‌فرضها و قوانين (اگرچه درست) و توقعات (اگرچه به جا) از محيط، باعث مي‌شدم كه حساسيتم به موضوع بالا بره و با كوچكترين ناهنجاري‌اي تمركزم به هم بخوره.

بنابراين، اگر بتونم براي خودم اين پيش فرض رو بذارم كه قرار نيست آدمها مطابق هنجارها رفتار كنن، اونوقت درصورت بروز رفتارهاي ناهنجار، بهم كمتر سخت خواهد گذشت و آشفتگي ذهني كمتري به سراغم مياد ضمن اينكه اخلاق بسيار بد برچسب‌گذاريم (مانند برچسب بي‌شعوري، بي‌فرهنگي، ديوانگي و ...) روي آدمها نيز از بين خواهد رفت.

پ.ن.: در ادامه "براي كاوه 3" و "دعوت به آرامش"

۳ نظر:

  1. درست مي‌گي.
    اما با اين پيش‌فرضت باز هم يه برچسب به كل آدمها خواهي زد.
    «اگر بتونم براي خودم اين پيش فرض رو بذارم كه قرار نيست آدمها مطابق هنجارها رفتار كنن، اونوقت درصورت بروز رفتارهاي ناهنجار، ...اخلاق بسيار بد برچسب‌گذاريم روي آدمها نيز از بين خواهد رفت.»
    برچسب عدم مطابقت باهنجارها يا به تعبير من همون كم‌شعوري.

    پاسخ دادنحذف
  2. نوع نگاهت به موضوع و تحليلي كه كردي براي من خيلي جالب بود .(17)

    پاسخ دادنحذف
  3. كاوه نمره دادي؟ 17 از بيسته؟

    پاسخ دادنحذف

بازگويه انديشه‌ شما: