از من خواستهاي كه بنويسم؛ تا بداني چه در ذهنم ميگذرد. بسيار ننوشتهام و عادت كردهام به ترك اين دوستداشتني. همانگونه كه در گذشته مينوشتم و هيچگاه عادت نكردم به انجام مدام آن.
بسيار شعرها ميخواستم برايت بسرايم و سرمشغولي نگذاشت به دل مشغول شوم. دلم براي شعرهاي پيچيدهام كه تمامي حسش در ذهنم جا ميماند، تنگ شده است. چندوقت پيش كه ياد شعرهاي قديمم افتادم چندتاييشان را خواندم و چقدر بيقاعده بود اگرچه در آن زمان باور نداشتم و گمان ميكردم شعري ميگويم براي خودم.
آدم كه عوض ميشود، همهچيزش تغيير ميكند حتي احساسش به نوشتههايش. احساس اكنونم كم تنوع و پرتردد است. خدا و تو و عشق و حادثه بسيار ميآيند و نميروند.
گهگاه به خدا ميگويم كه آيا واقعاً وجود داري؟ و گهگاه كه يادم ميافتد وجودش مايه دردسر است بيخيالش ميشود. باز در بيخدايي راحتتر ميتوان ظلمهاي اين دنيا را تحمل كرد. وقتي خدايي باشد و ببيني كه هيچكاري نميكند بايد در خداييش شك كني و اين كفر است پس بهتر است وجودش را انكار كني تا كفر بيمعني شود. ايمان بيش از حد هم بيهوده است وقتي خود او هيچ اصراري به مؤمنانش ندارد.
تو را كه نميتوان نينديشيد. تو تجسم واقعي خدايي هستي كه هيچگاه حاضرنشد با من همكلام شود. تو واقعيت آن خداي عاشقي هستي كه بسيار به گمانم شيفتهام بود. تو نقطه مقابل خداي مني در عين اينكه تبلور اويي. چون او عاشقي بر من و چون او عاشقم برتو. هرچه به او نزديكتر ميانگاشتم، رنج و مصيبت ميخواست و هرچه من برداشت موهبت ميكردم، او اثبات فرقت مينگاشت. اما تو چيز ديگري. هرچه به تو نزديكتر شدم، شادتر شدم و تو ارزاني داشتي به من هرآنچه موهبت ميتوانستم برداشت كنم. اكنون كه دقيق ميشوم ميگويم نكند خدا در تو حلول كرده كه آنهمه بيتابيم را تاب دادي و آرزوهايم برآورده شد با تو. آنقدر سرخوش بودهام تا كنون و مادام كه نميدانم تو را خداوند رحمان به من ارزاني داشت بعد آنهمه استغاثه و نفرين يا تو خداوند جبار را غافلگير كردي و مرا از چنگال بيرحمش ربودي كه او همچنان مستأصل است. و ياد استيصالش كه ميافتم لبم به خنده گزيده ميشود؛ و اينگونه است كه خرمگس را دوست دارم و به پرنده خارزار ميخندم اگرچه ترسناك است. سر مجادله ندارم با او اما خدا دردسري بيش نيست؛ انديشيدن به او دردسر است و نينديشيدن به او دردسري بيشتر. با او در اين دنيا عذاب است و بياو در آن دنيا عذاب.
خيلي علاقهمندم از آنچه درباره عشق در ذهنم ميگذشت، بنويسم؛ خاطراتم را بنويسم؛ از مسير عشقي كه پيمودم و پيموديم؛ از با تو بودن و از بعدِ با تو شدن. كسي نوشته بود "مرور خاطرات خوش گذشته نشانه خطر است براي اتمام خوشيهاي اكنون" و براي من اين شيرين افتاد و هربار كه خواستم به مرور آنها بپردازم، خود را برحذر داشتم. اما ديروز كه ذهنم پنهاني ميانديشيد، خلف اين نظر را اثبات كرد و كوهنوردي را به خاطر آورد كه سرخوش از فتح قله، به پاييندست مينگرد كه مسير اين سرخوشي مدام را به نظاره بنشيند؛ بخصوص زماني كه از حضيضي به فرازي رسيده باشي. نقطه نقطه اين مسير مقدس است و فراموشياش گناه و ازدياد گناه، مرگآور؛ چاره رفع اين گناه، ثبت ماوقع است. اما ميترسم مانند تمام تصميمهايم، اين نيز ناتمام بماند و من آلوده گناه؛ اگرچه كلش حك است بر ذهنم اما مرور جزئيات، لذتش را بيشتر ميكند بيآنكه از اكنون غافل شوي.
از حادثه گفتن، در اين موطن غريب، سر حادثهجو ميخواهد؛ چون سگان بنشسته بر سراچه ارتباط و شامه تيزكرده به جستجوي هرچيز و ناچيز، ديگر نه نالهاي ميماند، نه ضجهاي نه ظريف نكتهاي باريكتر از مو. اگرچه ناشناختهها، ايمنترند اما ... از روي ترس يا احتياط نيست؛ سرپرحادثه ميخواهد و البته پيماني كه هيچگاه شكسته نخواهد شد. هرچقدر هم كه بگويي، زيبا، آخرش به هيچ نميارزد وقتي كاري نميشود كرد؛ حادثهجويان آفريدند هرآنچه حادثه بود و بايد منتظر بماني كه چه پيش آيد و چه حادثههاي دگر كه رقم ميخورد. خدا هم در اين ميان مصيبتي عظماست. بسيار خواندهام و شنيدهام از بندگان مخلصش كه كجاست و هربار كه اين سراغگيري را در اين مظلمه بيدادگاه ميبينم، اين سؤال در من هم تشديد ميشود كه آيا او واقعاً با مؤمنان و صالحان و متقيان است؟ و اگر با آنها است چه خوب كه من از آنچه اينان بدان ايمان دارند و از آنچه اينان صالح خوانند و از آنچه اينان بدان تقوا ورزند، تبري جستهام.
بسيار شعرها ميخواستم برايت بسرايم و سرمشغولي نگذاشت به دل مشغول شوم. دلم براي شعرهاي پيچيدهام كه تمامي حسش در ذهنم جا ميماند، تنگ شده است. چندوقت پيش كه ياد شعرهاي قديمم افتادم چندتاييشان را خواندم و چقدر بيقاعده بود اگرچه در آن زمان باور نداشتم و گمان ميكردم شعري ميگويم براي خودم.
آدم كه عوض ميشود، همهچيزش تغيير ميكند حتي احساسش به نوشتههايش. احساس اكنونم كم تنوع و پرتردد است. خدا و تو و عشق و حادثه بسيار ميآيند و نميروند.
گهگاه به خدا ميگويم كه آيا واقعاً وجود داري؟ و گهگاه كه يادم ميافتد وجودش مايه دردسر است بيخيالش ميشود. باز در بيخدايي راحتتر ميتوان ظلمهاي اين دنيا را تحمل كرد. وقتي خدايي باشد و ببيني كه هيچكاري نميكند بايد در خداييش شك كني و اين كفر است پس بهتر است وجودش را انكار كني تا كفر بيمعني شود. ايمان بيش از حد هم بيهوده است وقتي خود او هيچ اصراري به مؤمنانش ندارد.
تو را كه نميتوان نينديشيد. تو تجسم واقعي خدايي هستي كه هيچگاه حاضرنشد با من همكلام شود. تو واقعيت آن خداي عاشقي هستي كه بسيار به گمانم شيفتهام بود. تو نقطه مقابل خداي مني در عين اينكه تبلور اويي. چون او عاشقي بر من و چون او عاشقم برتو. هرچه به او نزديكتر ميانگاشتم، رنج و مصيبت ميخواست و هرچه من برداشت موهبت ميكردم، او اثبات فرقت مينگاشت. اما تو چيز ديگري. هرچه به تو نزديكتر شدم، شادتر شدم و تو ارزاني داشتي به من هرآنچه موهبت ميتوانستم برداشت كنم. اكنون كه دقيق ميشوم ميگويم نكند خدا در تو حلول كرده كه آنهمه بيتابيم را تاب دادي و آرزوهايم برآورده شد با تو. آنقدر سرخوش بودهام تا كنون و مادام كه نميدانم تو را خداوند رحمان به من ارزاني داشت بعد آنهمه استغاثه و نفرين يا تو خداوند جبار را غافلگير كردي و مرا از چنگال بيرحمش ربودي كه او همچنان مستأصل است. و ياد استيصالش كه ميافتم لبم به خنده گزيده ميشود؛ و اينگونه است كه خرمگس را دوست دارم و به پرنده خارزار ميخندم اگرچه ترسناك است. سر مجادله ندارم با او اما خدا دردسري بيش نيست؛ انديشيدن به او دردسر است و نينديشيدن به او دردسري بيشتر. با او در اين دنيا عذاب است و بياو در آن دنيا عذاب.
خيلي علاقهمندم از آنچه درباره عشق در ذهنم ميگذشت، بنويسم؛ خاطراتم را بنويسم؛ از مسير عشقي كه پيمودم و پيموديم؛ از با تو بودن و از بعدِ با تو شدن. كسي نوشته بود "مرور خاطرات خوش گذشته نشانه خطر است براي اتمام خوشيهاي اكنون" و براي من اين شيرين افتاد و هربار كه خواستم به مرور آنها بپردازم، خود را برحذر داشتم. اما ديروز كه ذهنم پنهاني ميانديشيد، خلف اين نظر را اثبات كرد و كوهنوردي را به خاطر آورد كه سرخوش از فتح قله، به پاييندست مينگرد كه مسير اين سرخوشي مدام را به نظاره بنشيند؛ بخصوص زماني كه از حضيضي به فرازي رسيده باشي. نقطه نقطه اين مسير مقدس است و فراموشياش گناه و ازدياد گناه، مرگآور؛ چاره رفع اين گناه، ثبت ماوقع است. اما ميترسم مانند تمام تصميمهايم، اين نيز ناتمام بماند و من آلوده گناه؛ اگرچه كلش حك است بر ذهنم اما مرور جزئيات، لذتش را بيشتر ميكند بيآنكه از اكنون غافل شوي.
از حادثه گفتن، در اين موطن غريب، سر حادثهجو ميخواهد؛ چون سگان بنشسته بر سراچه ارتباط و شامه تيزكرده به جستجوي هرچيز و ناچيز، ديگر نه نالهاي ميماند، نه ضجهاي نه ظريف نكتهاي باريكتر از مو. اگرچه ناشناختهها، ايمنترند اما ... از روي ترس يا احتياط نيست؛ سرپرحادثه ميخواهد و البته پيماني كه هيچگاه شكسته نخواهد شد. هرچقدر هم كه بگويي، زيبا، آخرش به هيچ نميارزد وقتي كاري نميشود كرد؛ حادثهجويان آفريدند هرآنچه حادثه بود و بايد منتظر بماني كه چه پيش آيد و چه حادثههاي دگر كه رقم ميخورد. خدا هم در اين ميان مصيبتي عظماست. بسيار خواندهام و شنيدهام از بندگان مخلصش كه كجاست و هربار كه اين سراغگيري را در اين مظلمه بيدادگاه ميبينم، اين سؤال در من هم تشديد ميشود كه آيا او واقعاً با مؤمنان و صالحان و متقيان است؟ و اگر با آنها است چه خوب كه من از آنچه اينان بدان ايمان دارند و از آنچه اينان صالح خوانند و از آنچه اينان بدان تقوا ورزند، تبري جستهام.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
بازگويه انديشه شما: