اين دومين باري است كه در ذهنم ثبت شده است راجع به تاب نقد نداشتن. دوباره انديشه قبليام را در اين زمينه مرور كردم. برايم جالب بود كه خود نيز آنچنان به آن پايبند نبودهام. اگرچه هنوز به پست"ما فرق نكردهايم ..." اعتقاد دارم و سه نكته اساسياي كه در آن آوردهام را دست ميانگارم و نيز اعتقاد دارم كه من نه تنها در آن به نقد صحيح اطرافم پرداختهام و سپس راه برونرفت آن را نيز ارائه كردهام اما نميتوانم خودم را از بابت نيتم در رابطه با نوشتن اين انديشه، فريب دهم.
اما برايم باز جالب بود كه چرا از فردي كه انديشهاش را در بوته انديشه خود آزمودم و انديشهام را نمايان ساختم و ميتوانست با اندكي تأمل و طمأنينه از آن برداشتي مناسب داشته باشد و بيشتر به فكر فرو رود؛ پاسخي دريافت كردم كه هيچ مجالي را براي انديشيدن بيشتر و بحث و تبادل نظر بهتر نگذاشت. پاسخش شكل خفيفتري از موردي بود كه در پست "چرا برخي تاب انديشه... به آن اشاره كردم اما مشابه آن بود و مرا به اين فكر بيشتر فرو برد كه واقعاً چرا ما انسانها، تاب انديشه ديگري را نداريم؟ و پرسش ديگري نيز برايم مطرح شد كه مگر انديشه مخالف/ديگر، چه دارد كه اينگونه آدمي را خشمگين ميكند كه خود به پيشداوري مينشيند در حاليكه ديگري را به پيشداوي محكوم ميكند و آنچنان حق به جانب اينكار را انجام ميدهد كه گفته خود را فراموش ميكند؟
من در حال حاضر، تنها ميتوانم در رابطه با صدمات اينگونه تندانديشي (مشابه تندمزاجي) صحبت كنم اما همچنان نميتوانم پاسخ دقيقي به دليل وقوع آن بدهم.
اولين صدمهاي كه تندانديشي بر روان آدمي دارد اين است كه به او اجازه جذب انديشههاي متنوع را نميدهد. انسان را در چارچوبي صلب به زنجير ميكشد و او را از هر گونه فراروي به آنسوتر باز ميدارد..
دومين صدمه آن است كه انسان هيچگاه انديشههاي خود را مورد بازنگري قرار نميدهد. چرا كه تمامي نقدها را با سفسطه و توجيه به سويي ميافكند و از اين راه خوي تند خود را آرام ميكند و فراموش ميكند كه موضوع بر سر اثبات انديشه نيست موضوع بررسي انديشه است و شايد در اين بررسي فايدهاي به دست آيد.
اينها را داشته باشيد تا بيشتر فكر كنم و ساختاريافتهتر سخن بگويم.
اما برايم باز جالب بود كه چرا از فردي كه انديشهاش را در بوته انديشه خود آزمودم و انديشهام را نمايان ساختم و ميتوانست با اندكي تأمل و طمأنينه از آن برداشتي مناسب داشته باشد و بيشتر به فكر فرو رود؛ پاسخي دريافت كردم كه هيچ مجالي را براي انديشيدن بيشتر و بحث و تبادل نظر بهتر نگذاشت. پاسخش شكل خفيفتري از موردي بود كه در پست "چرا برخي تاب انديشه... به آن اشاره كردم اما مشابه آن بود و مرا به اين فكر بيشتر فرو برد كه واقعاً چرا ما انسانها، تاب انديشه ديگري را نداريم؟ و پرسش ديگري نيز برايم مطرح شد كه مگر انديشه مخالف/ديگر، چه دارد كه اينگونه آدمي را خشمگين ميكند كه خود به پيشداوري مينشيند در حاليكه ديگري را به پيشداوي محكوم ميكند و آنچنان حق به جانب اينكار را انجام ميدهد كه گفته خود را فراموش ميكند؟
من در حال حاضر، تنها ميتوانم در رابطه با صدمات اينگونه تندانديشي (مشابه تندمزاجي) صحبت كنم اما همچنان نميتوانم پاسخ دقيقي به دليل وقوع آن بدهم.
اولين صدمهاي كه تندانديشي بر روان آدمي دارد اين است كه به او اجازه جذب انديشههاي متنوع را نميدهد. انسان را در چارچوبي صلب به زنجير ميكشد و او را از هر گونه فراروي به آنسوتر باز ميدارد..
دومين صدمه آن است كه انسان هيچگاه انديشههاي خود را مورد بازنگري قرار نميدهد. چرا كه تمامي نقدها را با سفسطه و توجيه به سويي ميافكند و از اين راه خوي تند خود را آرام ميكند و فراموش ميكند كه موضوع بر سر اثبات انديشه نيست موضوع بررسي انديشه است و شايد در اين بررسي فايدهاي به دست آيد.
اينها را داشته باشيد تا بيشتر فكر كنم و ساختاريافتهتر سخن بگويم.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
بازگويه انديشه شما: