از زماني كه با همسرم براي شروع زندگي مشترك آغاز آشنايي را ادامه داديم، يكي از دغدغههاي مهمش ترس از تلقي من راجع به زن بود؛ چه در مقام همسر و چه در مقام جنس ديگري از جامعه انساني. ترسش هم از سبقه مذهبي من بود؛ مذهبي كه آن را عامل دير رسيدنم به او ميدانم.
الان كه 4سال از آن دوران ميگذرد، در رابطه با اين دغدغه و بصورت خاصتر در مورد مسائل زندگي مشترك و مشاركت در امور داخلي منزل راحتتر از اثبات كلامي، با هم سروسامان گرفتهايم اما در سال قبل گاه و بيگاه بيخياليها و بيتوجهيهاي من باعث رنجش او ميشد. خود اين دغدغه باعث شد كه چوب پرچم ابهام در ذهنم زده شود.
با حساسيتي كه به موضوع پيدا كردم، با رفتارهاي اطرافيان موضوع برايم حساستر شد؛ بخصوص هنگامي كه بيشترين سؤالي كه بعد از ازدواج از ما (و بيشتز از همسر) پرسيده ميشد در رابطه با اين بود كه "آيا من در كار خانه به او كمك ميكنم؟" و "آيا دستپخت همسرم خوب است؟". اين رفتارها باعث شد كه پرچم ابهامم در ذهن به اهتزاز درآيد و بعد از اين قضايا، نيك كه به دور و برم نگاه كردم و به زندگي مشترك اطرافيانم (دوستان، آشنايان و اقوام) نظر انداختم باعث شد كه باد بر اين بيرق ابهام بيشتر وزيده شود و آن را بيشتر تكان دهد.
به جرأت ميتوانم بگويم كه 99% مشاهداتم به گونهاي بود كه خانهداري به عنوان وظيفهاي تعريفشده عهده زنان قلمداد ميشود و خود زنان نيز در واگويه خاطرات خود يا گلايههاي خود، انتظار كمك از شوهران خود دارند. بر اساس اين مشاهدهها، به صرافت افتادم كه دليل اين موضوع را بدانم. به همين منظور به دنبالهاي مدلهاي مختلف زندگي مشترك در ذهن خود افتادم.
اولين مدلي كه به ذهنم رسيد زندگي در خوابگاه دانشجويي بود؛ زندگي مشتركي كه ميان همجنسان هم قشر با فرهنگهاي مختلف و براساس اجبار بوقوع ميپيوندد. من با مرور خاطراتم از رفت و آمدهايي كه در خوابگاه دوستانم داشتم، يادم ميآيد كه در آنجا كسي توقع نداشت كه كارهاي شخصياش را ديگران انجام دهند. اين وظيفه به عهده خودش بود. در رابطه با كارهاي مشترك نظير مرتب كردن اتاق و تميز كردن وسايل و طبخ غذا در روزهاي تعطيل نيز روش مشاركتي، رواج داشت؛ يا به نوبت كسي مسئول اين كار ميشد يا همه با هم قسمتي از كار را انجام ميدادند بيآنكه كسي توقع داشته باشد كه اين كارها را به صورت روتين، شخصي خاص انجام بدهد؛ يا بيآنكه حرفي از كمك كردن زده شود.
مدلم را ارتقاء دادم به زندگي مشترك دو نفر همجنس در يك خانه (و نه خوابگاه). با توجه به تجربه دوستانم در اين زمينه، باز هم هر چه گشتم اثري از آن توقع انجام كارهاي منزل چيزي پيدا نكردم. مشاركت بود و همكاري؛ اگر كسي هم كم ميگذاشت باعث اعتراض ديگري ميشد.
مدلم را كمي تغيير دادم؛ زندگي مشترك دو نفره از دو جنس مختلف در يك خانه؛ بدون تعريف رابطه زناشويي. در اين مرحله، اگرچه به طور ناخودآگاه كارهاي شست و شو و پخت و پز (آن هم در ايران) كمي بيشتر به دوش جنس مؤنث ميافتد (به دليل كمصبري يا علاقه بيشتر) اما باز توقعي به عنوان وظيفه زن براي انجام اينگونه كارها، از طرف جنس مذكر وجود ندارد. مرد هيچگاه به خود اجازه نميدهد كه به زن بگويد كه لباسم را بشور يا اتو كن.
اما همين رابطه، در قالب زندگي زناشويي تعريف ميشود، چه ميشود كه توقع انجام كارهاي خانه توسط زن، نه تنها براي مرد كه براي تمامي اطرافيان به وجود ميآيد. خود زن نيز به اين موضوع دامن ميزند و به جاي اينكه به اين بينديشد كه چرا بطور پيشفرض او بايد تمام كارهاي خانه را انجام بدهد، به اين ميانديشد كه چرا مرد در كارهاي خانه به او كمك نميكند و اگر مرد كمي خوب باشد با هفتهاي يكبار ظرف شستن ميتوان دل همسرش را به دست بياورد؛ اما غذا پختن كه اصلاً به تصور هيچكدامشان نخواهد رسيد.
اين سؤال كه در رابطه زناشويي چيست كه اينگونه توقعآور است و تكلفبار، با دوستانم صحبت كردم و در نهايت به اين نتيجه رسيدم كه اين طرز تفكر، ناشي از نوع زندگي انسان در نسلها و قرنهاي گذشته بوده است.
بيشتر كارهاي آن زمان يدي بوده است نظير دامداري و كشاورزي و نياز به بنيه قوي داشته است. همچنين جنگاوري مردان موضوع مهمي بوده است كه باعث برتري قبيلهاي نسبت به قبيلهاي ديگر ميشده است. بنا بر اين به طور پيشفرض تقسيم كار به صورتي بوده است كه كارهاي بيرون از خانه توسط مردان انجام شود و كارهاي داخل خانه توسط زنان. و اين شده است كه طرز تفكر غالب در ميان انسانها (و نه فقط ايران؛ چرا كه در فيلمهاي بسياري ديدهام كه اين تصور و دغدغه به شكل غيراذيتكنندهاي وجود دارد)، انجام كارهاي منزل توسط زنان است.
اما زمانه عوض شده است. ديگر زنان نميخواهند زير بار اين پيشفرض اذيتكننده، كمر خم كنند و حق دارند؛ تعدادشان شايد نسبت به زنهاي سنتي زياد نباشد اما همين كه هست قابل احترام است و بايد به آن احترام گذاشت؛ آري بسياري از زنان جامعه ايراني، مشابه 20-30 سال گذشته فكر نميكنند. تحول در دنيا، آنها را نيز متحول كرده است؛ اما چرا مردان جامعه ايراني همانطور سنتي ماندهاند؟ چرا همچنن همانند 20-30 سال گذشته فكر ميكنند؟ و چرا برخيشان اصلاً فكر نميكنند؟ متأسفانه گويا مردان ايراني، نميخواهد با تحولات جامعه جهاني به خصوص جامعه زنان، متحول شوند و زندگي مشترك جديدي را تجربه كنند كه رسانههاي عمومي وابسته به حكومت، در جا افتادن و دگماتيسم شدن اين طرز تلقي بيتأثير نبوده است.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
بازگويه انديشه شما: