گویند که از نسل ملخکانیم
یا حشراتی به تکامل درآمده
روح خنیاگرمان نشئه پروازی داشته است به هوس برگ گلی
و به ناگاه بر دوپای خود برافراشته ایم رویایی
گویم از نظرکردنگانیم
عاشقانی معشوق پی
که دم قدسی و روح سرمدی
چنان پروارمان کرده است به عشق
تا خنکای گیسوانی رنگارنگ، به محشرمان برد
اینگونه جهیده ایم پس
از میان فرضیه و فریضه
به میان غریزه و ادراک
که لاف عقل برسر تکامل خویش می زنیم
عقل را
لای چرخ عشق میگذاریم و
عشق را در حفره ای می یابیم از تاریخ برآمده
گیرم، من آن ملخک؛
تو را چگونه تصور کنم ای برآمده از آسمان هفتم دل
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
بازگويه انديشه شما: