۱۳۸۹ آذر ۱۵, دوشنبه

آي آدمها-1


پسربچه مضطرب و مردد به سمت پدر گنده‌بكش آمد دوان و گويان كه كجا بودي بابايي به دنبالت بودم شتابان
كه ناگاه پدر چون شير ژيان، خشمناك و بدگمان، دستها را تاباند چون كمان و فرود آورد برسر و صورت آن كودك نالان
كه اينچنين مهر پدري را حواله مي‌نمايند در اين سرزمين ديوان

ميخواستم بگويم، آپرگاد!‌ آپرگاد يادت رفت پدرجان.

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر

بازگويه انديشه‌ شما: