پسربچه مضطرب و مردد به سمت پدر گندهبكش آمد دوان و گويان كه كجا بودي بابايي به دنبالت بودم شتابان
كه ناگاه پدر چون شير ژيان، خشمناك و بدگمان، دستها را تاباند چون كمان و فرود آورد برسر و صورت آن كودك نالان
كه اينچنين مهر پدري را حواله مينمايند در اين سرزمين ديوان
ميخواستم بگويم، آپرگاد! آپرگاد يادت رفت پدرجان.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
بازگويه انديشه شما: