از بعد قضاياي اخير انتخابات يه حس عجيبي درباره مردم شهرم بهم دست داد. يه حس بسيار غريب و دستنيافتني از ديدن همون مردمي كه قبلاًها هم ميديدمشون و اونقدرها برام غرورآفرين نبودند. حتي خيلي وقتها، بابت كارهايي كه تو سطح شهر ازشون سرميزد، مورد شماتت قرارشون ميدادم و به عنوان آدمهاي بيفرهنگ يا بيملاحظه، تحقيرشون ميكردم.
از موقعي كه حضور اين مردم رو ديدم و شجاعتشون رو، به خودم غبطه خوردم كه در ميونشونم.
اما حسي كه صبح 14 ابان بهم دست داد، حسي وراي غبطه و غرور و ... بود. بعد از اينكه اون بيرحميهاي 13آبان رو ديدم و تلاش مردمي كه چيزي نميخواستن جز آزادي و استقلال و همون فردا صبحش اونها رو ديدم كه برخي آرام و بيدغدغه و برخي پرهياهو و عجول، در مسير محل كارشون در حركت بودن. انگار نه انگار كه ديروز اونهمه اتفاق افتاده بود. انگار نه انگار كه همينها ديروز، كلي گرگم به هوا بازي كرده بودند و انگار نه انگار كه همين مردم بودن كه ديروز بهشون ظلم شد. و انگار نه انگار كه اصلاً اتفاقي افتاده.
اين تصوير دوگانهاي كه وجود داره از مردم، برام خيلي لذتبخشه و خيلي دوستش دارم. مردمي كه شكل ميگيرند و در قالب موقعيت و مكان و زماني كه بايد توش باشن ميرن و اون نقشي رو كه بايد ايفا ميكنن؛ اون هم به زيباترين شكل ممكن. اگر قرار راهپيمايي سكوت كنن ميشن متمدن ترين و دموكراسيخواهترين مردم دنيا و اگر قرار باشه صرفاً بيان بيرون كه حضورشون رو اثبات كنن، باتوم و گاز اشك آور و اسلحه براشون بيمعني ميشه و ميشن انقلابيترين مردم دنيا و اگر هم قراره كه صبح سرموقع سركارشون حاضر بشن، ميشن همون آدماي سابق.
نكته جالب ديگه اي كه وجود داره، اتحاد و محبتيه كه در روزهاي غيرعادي بين مردم وجود داره. اين نكته هم در نوع خودش بينظيره كه چه جور همون مردمي كه در يك روز عادي، حاضر نيستن سر 25تومان كرايه تاكسي، همديگه رو حلال كنن و چراغ سبز و قرمز براشون بيمعنيه، در روزهايي چون سيزده آبان، اونقدر با هم مهربون ميشن و به هم توجه ميكنن و حتي براي نجات جون همديگه، خودشون رو تو خطر ميندازن. به هم وي نشون ميدن و لبخند ميزنن و ...
خلاصه اينكه مردم عجيبي هستند اين مردم ايران.
از موقعي كه حضور اين مردم رو ديدم و شجاعتشون رو، به خودم غبطه خوردم كه در ميونشونم.
اما حسي كه صبح 14 ابان بهم دست داد، حسي وراي غبطه و غرور و ... بود. بعد از اينكه اون بيرحميهاي 13آبان رو ديدم و تلاش مردمي كه چيزي نميخواستن جز آزادي و استقلال و همون فردا صبحش اونها رو ديدم كه برخي آرام و بيدغدغه و برخي پرهياهو و عجول، در مسير محل كارشون در حركت بودن. انگار نه انگار كه ديروز اونهمه اتفاق افتاده بود. انگار نه انگار كه همينها ديروز، كلي گرگم به هوا بازي كرده بودند و انگار نه انگار كه همين مردم بودن كه ديروز بهشون ظلم شد. و انگار نه انگار كه اصلاً اتفاقي افتاده.
اين تصوير دوگانهاي كه وجود داره از مردم، برام خيلي لذتبخشه و خيلي دوستش دارم. مردمي كه شكل ميگيرند و در قالب موقعيت و مكان و زماني كه بايد توش باشن ميرن و اون نقشي رو كه بايد ايفا ميكنن؛ اون هم به زيباترين شكل ممكن. اگر قرار راهپيمايي سكوت كنن ميشن متمدن ترين و دموكراسيخواهترين مردم دنيا و اگر قرار باشه صرفاً بيان بيرون كه حضورشون رو اثبات كنن، باتوم و گاز اشك آور و اسلحه براشون بيمعني ميشه و ميشن انقلابيترين مردم دنيا و اگر هم قراره كه صبح سرموقع سركارشون حاضر بشن، ميشن همون آدماي سابق.
نكته جالب ديگه اي كه وجود داره، اتحاد و محبتيه كه در روزهاي غيرعادي بين مردم وجود داره. اين نكته هم در نوع خودش بينظيره كه چه جور همون مردمي كه در يك روز عادي، حاضر نيستن سر 25تومان كرايه تاكسي، همديگه رو حلال كنن و چراغ سبز و قرمز براشون بيمعنيه، در روزهايي چون سيزده آبان، اونقدر با هم مهربون ميشن و به هم توجه ميكنن و حتي براي نجات جون همديگه، خودشون رو تو خطر ميندازن. به هم وي نشون ميدن و لبخند ميزنن و ...
خلاصه اينكه مردم عجيبي هستند اين مردم ايران.
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر
بازگويه انديشه شما: